بنام خداوند ایثار و انصاف
پیله ی تنهایی
تا حالا تنهایی رو از عمق وجودت احساس کردی؟ تنهایی که از اون لذت ببري؟ و در عمق تنهایی عشقي را بیابی، كه از اون لذت ببری، و لحظه لحظه اونو غنيمت بشماري. و در عمق اين تنهایی از وجود زیبایی لبریز بشی و به اوج برسی. آیا تا به حال تنهایی را حس کردی؟؟؟؟؟
اين يك نمونه از تنهايي آدماست اما كاش....
کاش می شد که همه ببینن درون ذهن او چه مي گذرد. به چه فکر می کند. دغدغه ی ذهنی او چیست. چرا یه جوان به سن و سال او باید به چیزهایی فکر کنه که برای سن و سال او خيلي زوده كه اونارو درك كنه؟ و تكرار هر روزش بشه :
*در تمام لحظههايم هيچكس خلوت تنهائيم را حس نكرد** آسمان غم گرفته، هيچگاه بركهي طوفانيم را حس نكرد** آنكه سامان غزلهايم از اوست، بي سر و سامانيم را حس نكرد*
واقعاً چرا؟؟؟؟
كاش همه اين تنهايي رو مي ديدند، تنهايي كه ممكنه به سناريوي تكراري زندگي يك شخص مبدل بشه و با خوش خيالي تمام فكر نمي كردند كه او فقط ساز مخالف مي زنه!!!
ساز مخالف چه سازیه؟؟
سازی که فقط بشه باش افکار خودتو ثبت بکنی. این ساز بیشتر اوقات فقط با تنهاییها کوک می شه، صدای این ساز رو آرشهای در میاره که فقط با جدایی از جمع بوجود میاد.
پروانه تا در پیلهی خودش دوران را سپري مي كند، شوق دارد که محيط پيرامون خود را ببیند غافل از آنکه خارج از پیله، کسی به او اعتنایی نمی گذارد.
اطراف او، انسانهای زیادی وجود دارند که شاید هرکدام، خود یک پیله از تنهایی به پیرامون خود تنیده باشند. ولی آیا کسی هست که بسان یک پرنده مهاجر به دشت پرملال او پر بکشد؟!
او كسايي رو كه مثال خودش بودند را درک می کرد. همیشه وقتی که اطرافیان به او خرده می گرفتند که چرا غمگینی، این جمله را بر زبان جاری می کرد:
غم مرگ برادر را برادر مرده می داند
و واقعاً هم اینگونه بود. کسی که دائماً دوران را به خوشي سپري مي كند دلیلی نداره که مثل یه برادر مرده بخواد غم دیگران رو بفهمه!!!
چه بگويم از اطرافیانش که نگفتن بهتر است. از دوستانش، از اقوامش و ... . انگار که او یک معضل فراگیر شده بود. خیلیها می گفتند که حتماً عاشق شده، بعضیها می گفتند حتماً دسته گلی به آب داده، تعدادی هم می گفتند بیمارهای روانی اینگونه علائمی دارند!!!
چه علائمی؟؟! مگه او چکار می کرد؟؟
تا حالا شده بعضی وقتها از دور و برت که هیچ، حتی از خودت هم شاکی بشی و بنحوی با عالم و آدم قهر كنی؟ اونم در چنين حالتي گرفتار بود. در چنين برههاي از زمان خودش رو به هیچ جایی متصل نمی دونست. از طرفی کسی رو هم پیدا نمیکرد تا باهاش درددل کنه. بهتر بگم کسی داوطلب نمی شد!! (در نگاه کسانی که پرواز را نمی شناسند هرچه قدر بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی...!!!) انگار که دور و بر او رو میدانی پر از مین احاطه کرده بود که کسی جرأت نزدیک شدن را به خودش نمی داد.!
با اینکه با کسی حتی خانوادهی خودش هم حرف نمی زد ولی رفتار اطرافیانش را خوب به یاد می سپرد .
کار به جایی رسید که پای دکتر روانپزشک را وسط کشیدند. اوضاع از اونی هم که بود بدتر شد !
اگه تا قبل از اینکه به دکتر مراجعه کنه، در تنهاییهاش فکر می کرد، بعد از آن تجويزهاي دکتر حتی اين خلوتم ازش گرفتن .
اما نقش دوستان او در این مدت:
یه عده از دوستاش او را بسان مشاوري می پنداشتند كه هر موقع مشکلی داشتند با او در میان می ذاشتن، اما همین دوستان كه او را حلال مشكلاتشون مي دانستند در این مدت حتی به عیادتش هم نرفتند. لابد با خودشون می گفتند از یه آدم روانی مشاوره بگیریم !!!؟
عدهای هم كه او را به خاطر وقت گذرانی خودشون می خواستند وقتی که دیدن او در پيلهي خودش تنهاست حاضر نشدند برای او وقتی بزارند. كه بدا به حال اونها !!!!!!!!
دل نیست کبوتر که چو برخاست، نشیند
از گوشه ی بامی که پریدم، پریدمl
يه عده کمی هم که قوهی درک بالاتری داشتند يا بهتر بگم (به سر آمده را حكيم است) بودند، سعی داشتند که او را از این حال و هوا خارج کنند ولی راهش را نمی دانستند و در گیجی حاصل از ندانستن راه، باقی ماندند.
بعضی وقتها که با خودت تنهایی، دیگران هم این تنهایی رو تکمیل می کنند.
پیله ی تنهایی او تنها برای خودش نبود. خودش هم از اين وضعيت به ستوه آمده بود !!
بعضی وقتها تنهایی حاصل از وداع یاران زیباست، ولی نه تا اندازهای که به فرجام نابهنگام خودت بینجامد. ولی پیلهای که از تنهایی حاصل از بیوفایی تنیده شده باشد اصلاً زیبا نیست، بلکه خیلی مسخره و خنده دار است. آدم زنده نیازی به غصه خوردن نداره یعنی ارزش نداره که خودش را به خاطر بی وفایی یه نانجیب نابود کند. در این جور مواقعی باید به خودت و عشق و علاقهات بگی :
رسم این شهرعجیب غریب است، بیا برگردیم
او از گلایه کردن نفرت داشت بهمین خاطر سکوت در پیش می گرفت. تنهاییهای او اغلب مقطعی و موضوعی بودند. گاهی وداع عزیزان او را از دیگران دور می کرد، گاهی آلام و دردهای روحی و جسمی در بیگانه شدنش با دیگران نقش داشتند. گاهی هم بی مهری و نادانی مخاطبینش او را به این روز می انداخت. وقتی با این چنین بی مهری ها و عشق نفهمی ها مواجه شد، آنوقت بود که معنی این جمله را درک کرد:
به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد
منظور از دیدن، دیدن و نگاه کردن ظاهری نیست. این دیدن می تواند اعتماد باشد. می تواند غم خوردن باشد، می تواند مهر و محبت و عشق باشد و .... . اونی که عشق تو رو نفهمه واقعاً ارزش دیدن نداره. اونی که نخواست کمکت کنه ارزش دیدن نداره و ....
این تنهاییها ممکنه برای خیلیها پیش بیاد. شاید یکی از اون خیلیها، تو باشی، اون وقته که انتظار داری دیگران درکت کنن و...
چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟!
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟!
پیله ات را بگشا...تو به اندازه ی یک دنیایی
ارزش توي جوان بالاتر از اين است كه خود را گرفتار تنهايي ملال آور كني...
پس حالا که تنها نیستی حداقل سعي كن حرف آدم های تنها رو بفهمي
10/3/87
رسول
ايميل شخصي آدرس رسول...
Rasoul_civil2007@yahoo.com
Rasoul_tars@yahoo.com