Roshanak کاربر جدید وضعيت: آفلاين 9 آذر ماه ، 1386 تعداد ارسالها: 4
ارسال شده در: شنبه، 21 ارديبهشت ماه ، 1387 15:41:16 موضوع مطلب: حرف دلمو مي خوام بگم
به نام خودت...
ديگر از سكوت چندين ساله ام خسته شده ام و مي خواهم حرف دلم را به تو بگويم. گوش مي دهي؟؟؟
بر بدن خاكي ام نفسي از روح آدميت دميدي و بر تن گلي ام تو جان دادي و مرا به دنيايي كه به ظاهر غرق اجسامي به نام آدميان است روانه كردي بي آنكه به من بياموزي كه چگونه به نبرد تنگاتنگي كه بعدها ميان تك تك آنان با من روي خواهد داد از خود دفاع كنم. روزها از پي هم گذشتند و روز به روز وجود كوچك و دستان نحيفم بزرگتر و بزرگتر شدند. اما يك روز كه حتي فكرش را نمي كردم خبري را شنيدم كه تمام روياهاي گذشته و آينده ام را به بازي گرفت و همه چيز مثال آبي روان از دستانم روانه زمين گشت و دنيا از آن پس برايم مثال زمين سنگ شد و سوگند ياد مي كنم كه بازي كودكانه اي بود آنچه كه به من كردي. انتظار و دعا و حاجت و نياز چيزي بود كه تا آن روز ورد زبانم بود اما آن روز گوي شيشه اي روياهايم بر زمين افتاد و صداي شكستنش هر بار كه به گذشته مي روم گوش هايم را آزار مي دهد. از آن روز ديگر برايم زندگي بي معنا گشت و روزها را بي هدف به شب و شب را با بغضي سنگين به صبح مي رسانم. نمي دانم به تو از روزگار سياه شده ام چه بگويم. بگويم كه از تو دلگيرم؟ بگويم كه مرا فراموش كرده اي؟ بگويم كه اين رسم وفاداري نبود؟
نمي دانم...نمي دانم... نمي دانم....
راستي واقعا زود نبود كه مرا بي هدف كني؟ هنوز عمري از من نگذشته بود كه اين چنين شكسته ام كردي؟ هنوز لذت نوجواني و جواني به من هديه نداده بودي كه اين چنين شاهد شكسته شدنم شدي. خوب مي دانم كه بهتر از من مي داني كه شكستن چه سخت است و گل پرپر شده را هيچ گاه نمي توان چيد....
حرفي نيست.سالها مي گذرد اما هنوز دردش همراه من است. اما چرا؟ چرا من كه يكبار شكستم، چرا باز هم نشستي تا دوباره بشكنم؟؟؟؟
خدايا، مگر اين بنده تو،چقدر توان دارد كه بشكند و هربار سكوت كند و با سكوتش همه را آزار دهد؟ خدايا مگر اين بنده تو در حق ديگر بندگان چه كرده است كه ديدن اين چنين زجر كشيدنش براي تو اينقدر زيباست كه حتي جواب ذره اي از نيازهايش را هم نمي دهي و زجه زدنش در اوج سكوت برايت بي معناست. مگر اين نيست كه همه مي گويند از هر دستي كه بدهي از آن دست باز پس مي گيري،پس كجاست كه دستي كه به من باز پس دهد؟
نكند كه زندگي نيز مثال نوشدارو بعد از مرگ سهراب كار مي كند؟؟؟
مگر نمي گويند هواي بنده ات را داري پس كجاست؟ مگر نمي گويند مهرباني و بخشنده، پس كجاست؟ چرا چشمانم چيزي از لطف و بخشندگي ات را نمي بيند؟ چرا اين همه زجر در دنياي ما بيداد مي كند و هنوز ظالم ها در اوج سلامت و توانايي زندگي مي كنند و در كنارشان فردي در اوج حسرت و آه، لحظه هايي كه مثال ساليان طي مي شود را مي گذراند و چشمانشان از ديدن اين همه بي رحمي ديگر تاب ديدن دنيا را ندارد، منرا نيز مثال يكي از آنان پندار...
نمي دانم همه از دنياي ديگري حرف مي زنند و مي گويند كه آن دنيا جواب تمام سختي ها را به خوبي مي دهند، اما خودت قضاوت كن كه كنون كه كسي در اوج فقر يا سختي به سر مي برد، نمي توان گفت ناخودآگاه بلكه طبق اصل دنيا به سوي بيراهه مي رود و جهت زندگي اش را عوض مي كند اما هنوز از درد فقر مي نالد، آن دنيا جوابش چيست؟ عدالت تو براي فقر و زجر و در كنارش بيراهه رفتن چيست؟ آيا براي فقر و سختي اش از گناهش مي گذري؟ كاش همه چيز را با هم مي دادي....
كاش عدالتت در اين دنيا اجرا مي شد. بر خودت قسم كه ديگر تاب ديدن اين همه بي عدالتي و زجر و سختي در وجودم نيست. از تمام عالم و آدم و اطرافيان و حتي آسماني ها ديگر بيزارم. كاش مي شد فريادي برآرم تا همگان بدانند كه زندگي چند ساله ام چيزي به جز غم نداشت و از همان سال هاي ابتدا فراموش شده دستانت شدم و مرا تنها رها نمودي. پس كنون نيز كه ديگر به انتهاي جاده زندگي ام نزديك شده ام و سرعت من براي رسيدن به آخر خط بيشتر و بيشتر مي شود مي گويم كه من نيز ديگر.......
من در نوجواني به اين اصل رسيدم و گله اي نيست، چون مي دانم كه كسي نيست كه بخواهد سوال هاي بي جواب مرا پاسخ دهد. خوب مي دانم كه ديگر ميان من و دنيا و ... وصله اي نيست و من نيز يكي از هزاران فراموش شدگانم. پس مي روم و مي روم و مي روم، نمي دانم به كجا و نمي دانم به چه هدفي چون باز هم سوگند كه ديگر ذهنم مرا ياري براي انديشيدن به هيچ چيز را نمي كند. خوشحالم از اين كه در دنيا به چيز با ارزشي به نام صبر رسيدم. صبر و سكوت تنها دارايي من از اين دنياي بي وفاست. اما خدا،قبول كن كه هواي همه را نداري، بدان كه بعضي از آدميان مي گويند كه كجايي كه مرا نمي بيني، شندين اين جمله ها تورا به چه وا مي دارد؟ از ما كه گذشت،اما براي اولين بار بعد از سالها و براي آخرين بار، از تو تنها يك چيز مي خواهم و آن اين است كه كسي را چون من نكن و هواست به تمام بندگانت باشد و عدالت را در همين دنيا اجرا كن و نگذار كسي ديگر چون من بگويد از تو دنيا و عالم و آدم ناله كند و سنگيني زمين را روي دوشش احساس كند و در مقابل تنها سكوت كند و بي خيال همه چيز شود و اين واژه را ورد زبانش كند و با اندوهي فراوان بگويد كه
Brighman کاربر جدید وضعيت: آفلاين 8 مرداد ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 10 محل سكونت: Night-City
ارسال شده در: سه شنبه، 8 مرداد ماه ، 1387 03:38:06 موضوع مطلب: اهورا مزدا
سنگي كه طاقت ضربات تيشن را ندارد
تنديس زيبا نخواهد شد
از ضربات تيشن زندگي خسته مشو
كه وجودت لايق زيباترين تنديس است.
اهورامزدا- _________________ از روزها بیزارم
فقط یک خورشید و دیگر هیچ
اما این شب است که میلیاردها خورشید را در خود جای داده
و باز هم خاموش است!
Nightman