بنام خداوند ايثار و انصاف
روزگار دلدادگي
بزرگترها ميگويند: ما نسل سوختهايم! كودكيهايمان در غوغاي يك انقلاب گذشت، نوجوانيهايمان در هراس يك نبرد و جوانيهايمان در سايه ترس از تعصب يك عقيده...
اما من به سوختن اعتقادي ندارم . . . از ما جرأت عاشقي را گرفته اند!
مادر ميگويد: در آن روزهاي خوب (روزگار دلدادگي)، رسم دلدادگي ، رسم زندگي بود. هنر عاشقي، مكتب و درس و استاد نمي خواست .
براي عاشقي نه حساب و كتابي لازم بود و نه دروغي. همه دخترهاي روزگار مادر، ليلي را باور كرده بودند و براي چون او بودن، زندگي ميكردند. براي همه پسران آن روزگار نيز، دنيا خلاصه اي بود از يك كلمه: قولي مردانه...
" دوستت دارم " سرآغاز فصلي سپيد در دفتر روزهاي نخست جوانيشان بود. فقط كافي بود اين جمله را از صميم قلب بگويند تا عظمتي جاودانه و شكوهي آسماني، متولد گردد.
نه هراس نان، نه بيم فردا و نه ترديد بي وفايي...
اما امروز در روزگار من، ورق عاشقي و رسم دلدادگي برگشته است!!!
ما از بيم نان، فردا و ترديد بيوفاييها، از هراس سفرهاي از براي امروز و نداشتن سقفي از براي روزهايي كه هنوز نيامدهاند، ديگر حتي جرأت عاشقي نداريم .
پسران روزگار من در وراي صورتكهاي هفت رنگ دختران به دنبال پري مهربان روياهايشان ميگردند و دختران در آن سوي حرفهاي هزار رنگ پسران، در حسرت شنيدن كلامي و يا حتي قولي مردانه مي سوزند. معلوم نيست كدامين پيمان در كجاي اين سرزمين شكسته است كه هيچ كس را جرأت بستن پيماني دوباره نيست!
امروز، " دوستت دارم " سرآغاز ترديدهاي ماست. شروع بي امان فرمانهاي عقلمان و نه لحظه آغاز طپيدنهاي آسماني دلهايمان ...
كسي چه ميداند؟ شايد بزرگترها راست ميگويند. شايد مرگ روزگار دلدادگي، رسم ناجوانمردانه نسل ماست. رسمي كه اجبار زمان و پيرامون ماست...!
اين را بزرگترها بهتر ميدانند .
با اين مقدمه روزگار دلدادگي خودتو شروع كن. دلت رو به خدا بسپار كه پشيمون نميشي. با خدا معامله كن كه هيچوقت ضرر نميكني چون خدا هيچ وقت به دوستانش دروغ نميگه. شايد سخت باشه، ولي اگه اين دوستي رو بدست بياري، بيشك يكي از موفقترين آدمهاي اين كره خاكي هستي. ..
شايد خيليها اينگونه جملات رو شعار ميدونند و اونها رو كاربردي به حساب نيارند! اصلاً قصد ندارم وارد مقوله دين بشم، چون كار من نيست، ولي چيزي كه در وجود همه ما نهفته است رو مي خوام بگم، اون چيزيه كه هر انساني با هر نژادي و با هر سطحي دارنش! فطرت.
بله فطرت و ذات خداجويي همه انسانها مشتركه. چرا؟ چون خدا خودش در تحفهي آسمانيش ميگويد: از روح خودم به كالبد توي انسان دميدم. اگه نميتونيم دوستي مستقيم با خدا رو بدست بياريم، سعي كنيم با كارهاي روزمره خودمون اين فاصله رو كم كنيم.
اگه درس ميخوني به اين فكر كن به جايي برسي كه بتوني براي بشريت مفيد واقع بشي نه اينكه به جايگاه رئيس و مرئوس بينديشي! در هر زمينهاي كه فكر كني راه براي رسيدن و قرب الي الله وجود دارد. فقط ديدگاني باز ميخواهد...
اگه با كسي دوست ميشي حواست باشه كه از مسير دوستي با خدا كه دوستي واقعي همانا اوست، منحرفت نكنه! اگه قصد ازدواج داري باز هم نهايت سعادت خودتو رو بايد در قرب و نزديكي به خدا بدوني...
الهي....
دانايي ده كه در راه نيافتم، بينايي ده كه در چاه نيافتم
بنما رهي كه ره نماينده تويي، بگشا دري كه در گشاينده تويي
من دست به هيچ دستگيري ندهم كه اينان همه فانياند و پاينده تويي
در مورد دوست و ازدواج هميشه رابطه دو طرفه است و تنها تو تعيين كننده و تأثيرگذار نيستي. گاهي ممكن است تأثيرپذير شوي! پس طرف مقابلت رو بشناس بعد دست رفاقت بده و....
…او همواره سعي ميكرد به ايدهالش برسد. ايدهالش اين بود كه در كارهايش موفق باشد و كسي به بدگويي اسم او را نياورد و زندگي راحت و بيدغدغهاي داشته باشد و... و در نهايت به كمال و سعادت فكر ميكرد. تا اينكه با يك دختر آشنا شد. آشنايي آنها روز به روز بيشتر ميشد...
او آدم يكرنگ و بيغل و غشي بود ولي دختر را نميدانست يعني از او كاملاً مطمئن نبود. تا به خودش آمد ديد كه يك دل نه صد دل عاشق دختر شده! دختر هم اينگونه وانمود ميكرد ولي همديگهرو كامل نميشناختند. فاصلهاي كه بين اولين آشنايي و عاشق شدنشون وجود داشت چون طولاني بود سبب شده بود كه بهم عادت كنند و دل كندن براشون سخت بود. تقريباً هر روز انتظار ديدن همديگه رو مي كشيدند. خلاصه كار رو تموم شده مي دونستند! ولي آيا واقعيت داشت؟ بدون هيچگونه تحقيق و پرس و جويي خودشونو مال ديگري قلمداد ميكردند.
هنوز چهرهها و خلقيات واقعي رو به هم نشون نداده بودند و همش قربون صدقه همديگه مي رفتند. روزگاري شاد و بانشاط داشتند...
گل در بر و مي در كف و معشوق به كام است
سلطان جهان هم به چنين روز غلام است
شادي اونا به چه قيمتي بود؟! اينكه چند صباحي رو شاد باشند و اونم شادي از نوع كاذب!
تويي كه اين شادي رو بدست آوردي با چه چيزي مي خواي اونو عوض كني؟ با عزتت، با مردانگي و معرفتت، با احساست؟ با چي؟ چي مي تونه جاي اينارو بگيره؟؟
دلدادگي و اينكه خودتو را پايبند يك نفر كني درست، ولي اگه با اهلش نباشه همهچيز برعكس ميلت ميشه! اگه دختر راست ميگفت كه طرفش رو قبول داره پس چرا سعي نكرد كه خودشو با او تطبيق بده؟ چرا؟ آخه او هيچ مورد غيراجتماعياي كه نداشت، پس چرا دختر كاري نكرد كه انگشت اتهام به سوي او دراز نشه؟ او در رفتار خود با دختر اينگونه بود:
گهي جويد ز هجرانش جدايي
گهي از خشم آزارش رهايي
او معتقد بود آدم بايد يكبار عاشق شود، و حالا كه عاشق شده بود نميخواست برج روياهاي عاشقانهاش با زلزله خودخواهي احتماليش فرو ريزد و تخريب شود. هر كاري ميكرد تا از دوستي با او جدا نشه!
ولي شما بگيد، مگه يه آدم چقدر ميتونه موردهاي نقض طرف مقابلش رو ناديده بگيره؟ فقط دوست داشتن مهم و ملاك نيست. اگه راست ميگفت بايد حرفو عمل يكي بود. مگه ميشه آدم به چيزي اعتقاد داشته و قبولش داشته باشه ولي بهش عمل نكنه!!! اگه اين طور آدمي وجود دارد مطمئناً لياقت يك كلمه رو داره... منافق
او حتي بخاطر دل خودش حاضر نشد كه كوتاه بياد.
اگه يه دلداده باشي بايد كسي رو كه دلت پيشش گير كرده محترم بدوني ولي او همه چيزو خراب كرد...
عاشقم کردي به من درس وفا آموختي
ليک خود کردي جفا و قامتم را سوختي
خلعتي کردي به بر از عشق دلداري دگر
بر تن من خرقهاي از بيوفايي دوختي
صبر كنيد داستان به همين جا ختم نميشه...
اگه عمري باشید ادامه مطلبو با یه تیتر جدید به نام «مهر بُد» مهمون دلای نازنینتون می کنم. پیشنهاد می کنم حتماً منتظر «مهر بُد» باشید...
حق نگهدارتون.... تا بعد
29/3/87
رسول
آدرس شخصی، ایمیل رسول:
www.rasoul_tars@yahoo.com
www.rasoul_civil2007@yahoo.com