بنام خداوند عشق و ايثار و عاطفه
مشق عشق ( آنجا كه عشق حكم ميراند محال سر تسليم فرود ميآورد)
حریم قلب آدما مثل حرم می مونه، توی حرم، وسط ضریح یکی نشسته و دورش رو طلا گرفتن...قلب آدمم همین جوریه یه نفر فقط می تونه واردش بشه، وقتی اون یه نفر واردش شد دورش رو حصار می کشن و بقیه کسایی که تو حریم اون میان، مثل زائرایی هستندکه دارن دور یه حرم طواف می کنند، همه اونا رو آدم دوست داره که اجازه داده دور حرم دلش بچرخن و به اون حریم راه پیدا کنند ولی اون که توی حرم دل نشسته یه چیز دیگهاس ...اونو بهش میگن عشق...
اين بار مي خواهم درباره شيوه هاي عاشقي و پستي و بلنديهاي اون بگم:
از كجا شروع كنم؟! تاريخ در اين وادي چه در سينه دارد؟ آيا فقط عشق و عاشقي مختص به زمانه ماست؟
از اينجا شروع ميشه كه دلت يه جايي گير مي كنه! كجا؟ هرجا. در چه موردي؟ بازم هر موردي!
تاريخ چي ميگه؟ تاريخ هيچ وقت عشق فرهاد را به شيرين از ياد نميبرد. تاريخ عشق ليلي و مجنون را دست نخورده حفظ كرده است و ...
(گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست. گفتمش پايان آن را هم بگو؟ گفت پايانش همه شرمندگيست. گفتمش درمان دردم را بگو؟ گفت درماني ندارد، بي دواست. گفتمش يک اندکي تسکين، آن گفت تسکينش همه سوز و فناست)
خب شروع كنيم:
بسم الله، اگه مي توني تو هم اسم خودتو در تاريخ ثبت كن! ولي بهت گفته باشم كه همه اين راه خوشي و سرمستي نيست! هميشه شادي به كامت نيست! بيشتر بگم؟ باشه.... اما خودتو آماده كن...
از همين شيرين و فرهاد شروع مي كنيم:
همتون داستان شيرين و فرهاد رو مي دونيد، فرهادها بسيارند و در عوض شيرينها هم...
بميرم برات فرهاد چي كشيدي!!! مگه چي شده؟ چي به سرش اومده؟ اين فرهادي كه من ازش حرف مي زنم براي خودش يلي (شيري) بوده، همه مي شناختنش. فرهاد وقتي كه همه هنرها رو پشت سر گذاشت، تيشه بدست گرفت، حجار شد. سنگ تراشي ميكرد.
چطوري اونو شيرين با هم آشنا شدن؟ اصلاً شيرين را چرا شيرين مي نامند؟ ميدوني؟
اين خانم غذاش فقط از ماديان و شير بود، پرستاران او خيلي آزرده مي شدند چون فاصله حرم تا چارپايان خيلي دور بود. شيرين مي خواست شير آوردن براي پرستارانش آسان شود. با مشاور خود (شاپور) در ميان گذاشت. شاپور(دوست قديمي فرهاد) فرهاد را معرفي كرد. شيرين درخواست ديدار فرهاد را به شاپور داد. وقتي فرهاد وارد حرم شد، هوش از سرش پريد، از جمال و رخ زيباي شيرين حيرت زده شده بود و نتوانست زبان گشايد! فرهاد دلش پيش شيرين گير كرده بود!
آيا شيرين مي دونست؟ مگه ميشه، تو يكي رو اونقدر دوست داشته باشي كه وقتي مي بينيش زبونت بند بياد و او نفهمه چقدر دوستش داري؟!
شيرين به فرهاد گفت: يه حوضي برام بتراش كه وقتي مهتران شير مي دوشند شير رو درون حوض بريزن كه پرستاران بتونند براحتي برام شير بيارند.
فرهاد تيشه رو بدست گرفت و شروع به كندن كوه كرد. اصلاً نفهميد كه روزش چطور شب مي شه و شبش چطور روز!! يكماه گذشت، فرهاد بعد از يكماه دوباره به حرم رفت و با خوشحالي كه بگه كار تموم شده. انتظار داشت كه شيرين عشق اونو درك كرده باشه. كه خودتون بهتر بقيه ماجرا رو مي دونيد....
چو دل در عشق شيرين بست فرهاد
برآورد از وجودش عشق فرياد
خيليها شايد به شوخي هم كه شده سختي كشيدند، فرهاد رو مسخره كردند، اينجاست كه خوب مي گن:
«بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد»
مي خوام بگم: خيلي نامردي شيرين! خيلي بيمعرفتي!
فرهاد كه ديد شيرين نخواست عشقشو بفهمه سر به بيابان گذاشت... كي فكر مي كرد؟! كي باورش مي شد كه فرهاد « كوه كن» اينجوري خوار ميشه؟! چرا؟ چونكه ندونسته دل بست!
اين وادي زياد خط داره، اگر پا گذاشتي به همه چيزش فكر كن، همش شادي نيست همش راحتي نيست و...(ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند)
در اين بين غم هم نقش مهمي ايفا مي كند، مگه نشنيدي كه مي گن:
«خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا كن »
اونجا شيرين بي معرفت بود، ولي ممكنه يه روزي توي فرهاد نامردي كني، اگه نمي توني عاشق نشو. چون خيلي سخته! اونايي كه مي گن عاشقتيم باور نكن. اونا بلدن عشق بورزن ولي عاشق بودن و عاشق موندن را بلد نيستند.
عاشق فرهاد بود، عاشق مجنون بود كه تا ليلي تب ميكرد، ميمرد و زنده ميشد. مجنون، ليلي را درون خود حس ميكرد و مي گفت:
گو بسوز از تاب و تب، اي جان من
تب مبادا بر تن جانان من
سعي كن اينطوري باشي، در وادي عشق، دختر و پسر بودن فرقي نداره بلكه چيزي كه مهمه، اينه كه صداقت طرفتو بفهمي. بازم مي گم اگه مي توني تحمل كني عاشق شو...
حالا بريم سراغ شخصيت هميشگي نوشتهها:
او دل خودش رو بسان يك دريا مي ديد كه موجهاي سهمگين هم نمي تونستن اونو آشفته كنن. خودش رو خيلي محكم مي ديد. از عشق يه چيزايي سرش مي شد. حجب و حيا رو خيلي قبول داشت، آخه يه دوره در دانشكده عشق تحصيل كرده بود. بعضي وقتها حرفايي رو كه مي زد، همه مي خنديدند و به چشم شعار به اون حرفا نگاه ميكردند. ولي خيلي به حرفهايش ايمان داشت.
از قضا و تقدير روزگار با يك دختر آشنا شد. از همون نگاه اول عاشق نشد. شايد داستان شيرين و فرهاد يكبار ديگر داشت رخ ميداد. اون دختر با چرب زبوني و خوش رفتاري هر روز بيشتر از او دل مي برد و... وقتي بخودش اومد ديد كه آره يك دل نه صد دل عاشق طرف شده!!
هر روز و لحظه به فكرش بود، با هم صحبت مي كردند، از علائق و سلايق همديگه مي پرسيدند و... چيزايي كه اول همه ارتباطها هست. به ظاهر حرف همديگه رو خوب مي فهميدند...
خلاصه روزگار به كامشون بود، از آينده با هم صحبت ميكردند. آينده اي كه همش شادي بود، غم جايي در اون نداشت و... تا اينكه
همون تقديري كه اونو با دختر آشنا كرد، يه بيماري سخت براش رقم زد. دختري كه تا ديروز همش از با او بودن را براش تصوير ميكرد، يكدفعه تنهاش گذاشت. قبول كنيد كه خيلي سخته...
اوني كه خودشو خيلي محكم مي ديد، صداي شكستن بلورهاي عشقي كه با اون دختر روي هم گذاشته بودند، مي شنيد. نقاهت بيماري از يكطرف و غم بيمعرفتي و... از طرف ديگه از او يك مشت پوست و استخوان ساخته بود. دختر رفت....
حالا يه كم بريم جلوتر...
بيماري رخت بربست و سلامتي برگشت. او به تحصيلاتش ادامه داد. با اينكه از بيمعرفتي اون دختر رنج ميبرد ولي خودشو خيلي خوب جلوه مي داد. دختر كه ديد او دوباره مثل اولش شده و از طرفي موقعيت اجتماعي تثبيت شده اي رو پيدا كرده، سعي در بازگشتن داشت!!!
شما بودين قبول مي كرديد؟ خيلي سخته كه در برههاي از زمان كه نياز به همدردي داري، تنهات بذارن. تو هم بودي اينو بهش مي گفتي:
نازنينا ما به ناز تو جواني دادهايم
اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟!