LoveBlack Forums-viewtopic-(¯`•._ عشق _.•`¯)
 
 
MySite.com :: نمايش موضوعات - (¯`•._ آهسته حمل کنید _.•`¯)

`

(¯`•._ آهسته حمل کنید _.•`¯)

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   MySite.com صفحه اول انجمن -> داستان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

Vida
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
2 اسفند ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 4

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 24 تير ماه ، 1387 17:46:07    موضوع مطلب: (¯`•._ آهسته حمل کنید _.•`¯) پاسخ همراه با اعلان

دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست!
سلام آقا جان!
باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده‌ي دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟… همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد. همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دیدِ مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...
مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند... شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!... بر این شب زده خرابِ دوره گرد حَرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود... ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های لرزانم را گرما می‌بخشیدی... از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...
... نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شده‌ام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت می‌رسد کاری بُکن! تشنه‌ام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام... می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.
صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به چله نشسته... نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند تسخیر ناشدنی.
آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».
اَ

للْهُمَ اَجْعَل عَواقِبْ امُورِنْا خَيرَاً
يا اَرْحَمَ الْراحِمينْ
اللهم عجل لوليك الفرج



(ويدا)
Vida_jahangiri@yahoo.com


آخرين ويرايش توسط Vida در تاريخ دوشنبه، 24 تير ماه ، 1387 17:50:54; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo

Modir-Site
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
29 دي ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 65
محل سكونت: Danmark

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 24 تير ماه ، 1387 17:48:57    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

بابا ويدا كارت خيلي زيبا است

خوشحال كه مطالب خودت را در سايت ما قرار ميدي اميد وارم هميشه موفق باشي

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo شناسه MSN
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MySite.com صفحه اول انجمن -> داستان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
Forums ©


Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir