LoveBlack Forums-viewtopic-روزگار دلدادگی
 
 
MySite.com :: نمايش موضوعات - مهربُد

`

مهربُد

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   MySite.com صفحه اول انجمن -> شکوه زندگي

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

rasoul
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
28 فروردين ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 23

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 16 تير ماه ، 1387 18:24:27    موضوع مطلب: مهربُد پاسخ همراه با اعلان

بنام خداوند ايثار و انصاف
« مهر بُد »


بارالها
تقديرمان را زيبا بنويس:
كمك كن آنچه را تو زود مي‌خواهي ما دير نخواهيم و آنچه را تو دير مي‌خواهي ما زود نخواهيم . «دكتر شريعتي»
دوست دارم ابتداي اين فصل از نوشته‌هايم را با حمد و ثناي خدايي كه خالق همه زيبايي‌هاست، شروع كنم.
دوستان و عزيزان؛ خدايي كه ما داريم، در هيچ كجا نمي‌توان چنين خدايي يافت. لابد مي‌گيد با چه اطميناني اين حرف رو مي زنم؟!
شايد براتون اتفاق افتاده كه خيلي وقتها كاري رو كه خدا منع كرده، انجام داده باشين و بعداً هم خودتون پشيمان شده باشيد ولي به محض اينكه مشكلي براتون پيش مي‌آد، دوباره با پررويي تمام در خونه‌ي خدا رو مي زنيد و نتيجه هم مي گيريد!
واقعاً كجا رو سراغ داريد كه اينطور خدايي داشته باشه؟ اگه به درستي كاراش يقيين داشته باشيم، سختي‌هاش هم برامون شيرين مي‌شه. پس بيايد لااقل براي شيرين شدن لحظات خودمون سعي كنيم...
*وقتي چشم اميدتان به خدا باشد هيچ چيز آنقدر عجيب نيست که راست نباشد
هيچ چيز آنقدر عجيب نيست که پيش نيايد
هيچ چيز آنقدر عجيب نيست که دير نپايد
جز توکل بر خدا ، سرمایه ای در کار نیست
هر که را باشد توکل ، کار او دشوار نیست*

شايد بگيد خودت چي؟ چقدر به حرفات عمل مي‌كني؟
از شما (خوانندگان شكوه زندگي) كساني هستند كه من رو مي‌شناسن و مي دونن كه الان دقيقاً 5 ماهه كه اسير چه دردي شدم! و روز به روز چه روندي رو طي مي‌كنم، ولي بيشتر لحظاتم رو با اين درد شيرين كردم، قبول دارم سخته ولي مي‌شه...
يه عذرخواهي به شما عزيزان بدهكارم بعلت دير به روز شدن «شكوه زندگي»، آخه درگير امتحانات بودم كه ديگه تموم شدن. خلاصه ببخشيد.
بريم سراغ ادامه روزگار دلدادگي با تيتر جديد مهربُد:
مي‌خوام از اول شروع كنم. مي‌خوام قصه بازي روزگار و نامردي و بي‌مهري مردم و.. را براتون بگم:
او آدم ساكتي و بي سر و صدايي بود. سرش به كار خودش گرم بود. شغلش آزاد بود. با رسم و رسوم اغلب مردم ايران آشنا بود، بخاطر شغلش زياد سفر مي‌كرد. خواهرش در يكي از شهرهاي ايران عزيزمون دانشجو بود. او هم بخاطر كاري كه براش پيش اومده بود به اون شهر رفته بود. با خودش گفت: حالا كه تا اينجا اومدم يه سر هم به خواهرش بزنم! براي ديدار خواهرش رفت كه يكي از هم‌خانه‌يي‌هاي خواهرش رو ديد و در يك نگاه عاشق او شد!!!
چي بگم كه هر بار اين ماجرا رو به ياد مي‌آرم خيلي دگرگون و منقلب مي‌شم، براي او دختر هم وانمود به عاشق وي بودن، مي‌كرد.
شروع شد! چي؟ روزگار دلدادگي
او همواره به دنبال بهانه‌اي مي‌گشت كه براي ديدن دختر به اون شهر بره. او چند سال هم از دختر كوچكتر بود ولي سن و سال را ملاك زندگي نمي‌ديد. آدم روشنفكري بود. خانواده‌اش به طرز تفكر او كاملاً اطمينان داشتند و او را آزاد گذاشته بودند. چون فاصله اولين ديدار آنها تا روزهاي دلدادگي زياد بود بهم عادت كرده بودند و دل كندن هم براشون سخت و غيرممكن بود. خودشون رو خوشبخت‌ترين افراد روي زمين مي‌دونستند. كار به خانواده‌ها كشيد و او با خانواده خودش براي خواستگاري به شهر دختر و خونه اونها رفتند. عليرغم همه مخالفت‌ها اونها بهم رسيدن و به عقد هم در آمدند. خانواده دختر يه شرط براي او گذاشتند، اينكه او به شهر اونها بره و همونجا زندگي كنه. او هم قبول كرد چون عاشق بود. دوري خانواده براش چندان رنج‌آور نبود.
نمي‌دونيد چه روزگار شادي با هم داشتند. يه قولي كه بهم دادن اين بود كه هميشه بخاطر ثبات و دوام زندگي‌شون از علائق خودشون كم كنند! اينجا رو داشته باشيد...و جالبتر اين بود كه پيشنهاد دهنده هم دختر بود. مقدمات عروسي رو فراهم كردند و مراسم باشكوهي هم گرفتند كه جاي هيچگونه گله و شكايتي از طرف خانواده دختر نباشه، آخه اونها خيلي به ظاهر توجه مي‌كردند!!!
بعد از مدتي كه زندگي مستقلشون سر و سامان گرفت قصد كردند كه بچه‌دار بشن. او خودش رو پدر مي‌دونست و دختر ديروز و زن امروز هم خودش رو مادر. زندگي داشت بهتر مي‌شد و اميد مي‌رفت با به دنيا اومدن بچه بهتر هم بشه. اما همه چيز يكهو برعكس شد!!!
خانواده دختر به او اجبار كردند كه بايد فلان خانه بزرگ رو بگيري- فلان ماشين رو بگيري و فلان و فلان‌ها... خدايا چي شد؟؟ همه چيز كه خوب پيش مي‌رفت چرا اين چيزا رو همون روز خواستگاري نگفتند؟! دختر هم به حرفاي خانواده‌اش فكر مي‌كرد و كم‌كم اونم ايرادهاي عجيبي به شوهرش (او) مي‌گرفت. خدايا اين همون دختري بود كه مي‌گفت: با همه چيزت مي‌سازم! اين هموني بود كه مي گفت: بخاطر زندگيمون از علائق خودمون كم كنيم!؟
نه، انگار كار بيخ پيدا كرده بود، بدون هيچگونه زمينه‌اي (دعوايي و...) دختر درخواست جدايي كرد! مگه مي‌شه؟ زندگي راحت، شوهر خوب، وضع نسبتاً خوب، خلاصه همه چيز خوب بود ولي كسي كه سر ناسازگاري داشته باشه، ديگه...
دختر مي‌خواست از لحاظ مادي زندگي‌اي در حد عالي داشته باشه! در صورتي كه هنوز اول زندگي مشترك بود. بچه هم كم‌كم به دنيا آمدنش نزديك مي‌شد. خدايا اين بچه مي‌خواد بياد چه چيزايي رو ببينه؟؟
خانواده دختر به او گفتند كه برو روز زايمان بيا! زنش رو ازش گرفتند. روز زايمان رسيد! خدا از سر محبت خودش يه پسر سالم به اونها عطا كرد. معمولاً تولد بچه‌هاي اول با شادي همراهه!!! ولي روز تولد «مهربُد» با امضاي محضري مادرش مبني بر اينكه هيچگونه تعهدي نسبت به اين بچه نداره، همراه بود!
كجاي عالم سراغ داريد كه يك مادر هنوز سينه‌ي خودش رو بعنوان شير دادن در دهان بچه خودش نگذاشته اونو به فرزندي قبول نكنه. اونم بخاطر اينكه پدر اون بچه يه جوان با وضع مالي خوب باشه نه وضع عالي! به همين خاطر؟؟!
مي‌گن اولين شيري كه بچه از سينه مادرش مي‌خوره در خلق و خو و استخوان‌بندي بدن اون بچه خيلي تأثير داره. ولي برات بميرم «مهربُد» كه مادرت اين رو هم ازت دريغ كرد.
مهربُد الان 7 ماه داره ولي با واژه مادر بيگانه است. با مهر مادر بيگانه است. در عوض مادرش اصلاً براش مهم نيست كه بچه‌اي هم داره! فقط منتظر طلاق و اجراي مهريه‌ي ازدواجش با اوست.
شايد مادر مهربُد يكي از خوانندگان اين مطلب باشه، اگه هست، مي خوام بهش بگم خيلي برات متأسفم كه ديدن هر لحظه‌اي مهربُد رو از خودت دريغ كردي، همين!
بخاطر چي؟ بخاطر پول؟ ماشين؟ و...؟ چي؟ نكنه يكي ديگه جاي «او» رو تو ذهنت گرفته؟! اونو هم مي‌خواي بدبخت كني؟!
شاعر خوب مي‌گه:
نردبان اين جهان ماه و مني است
عاقبت اين نردبان افتادني است
احمق آنكس كه بالاتر نشست
استخوانش سخت‌تر خواهد شكست...

آخرش چي؟ هميشه با خيال راحت مي‌خوابي؟ فكر نمي‌كنم. مطمئنم يك روز با بدبختي هرچه تمام‌تر در خونه‌ي همين مهربُد برمي‌گردي! منتظر اون روز باش.
كم‌كم دارم به اين جمله يقين پيدا مي‌كنم:
«هميشه تلخ‌ترين لحظات رو كسي برات مي‌سازه كه هميشه سعي كردي شيرين‌ترين لحظات رو براش بسازي!»

او با مهربُُدش خيلي شاد و سرزنده است. چون روح بلندي داشت و در برخورد با اين.... اصلاً نابود نشد. شايد علت اصلي آن هم وجود مهربُد است.
مهربُد يه هديه بود از طرف خدا، ولي اون دختر و خانواده‌اش اين هديه رو پس زدند. ولي در عوض «او» اين هديه را با تمام جان پذيرفت. او يك خنده‌ي مهربُد را با تمام دنيا عوض نمي‌كنه. شبها با بوي لباسهاي مهربُد خوابش مي‌بره.
واقعاً در حيرتم، مگه ميشه مادر باشي و به فكر بچه‌ات نباشي؟!
«در وفا كس نيست استاد، از وفا، وفا بياموز»

او آخرين باري كه اون دختر (مادر مهربُد) رو ديد اين جمله‌ي بالا رو بهش گفت و در ادامه گفت: اگه وفا رو ديدي سلام ما رو هم بهش برسون...
برو ولي يه روز مي‌رسه كه مهربُد تو رو نبخشه!
براي او مهربُد اينگونه است:
ستاره‌اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد


11/4/87
رسول

آدرس شخصي، ايميل رسول...
www.rasoul_tars@yahoo.com
www.rasoul_civil2007@yahoo.com

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تشکر کاربران
تشکر rasoul از اين تاپيک 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   MySite.com صفحه اول انجمن -> شکوه زندگي

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
Forums ©


Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir