بهار خزان ديده
به نظر مي رسيد خود را فارغ از غمهاي روزگار كرده است. به لحظه فكر ميكرد، هميشه شاد به نظر ميرسيد. همه او را فردي بيدغدغه ميدانستند. رفتار خوب او باعث شده بود كه ديگران اين چنين در مورد او فكر كنند. براي همه دوستان و اطرافيان شاد بود و اگر در لابه لاي وجود شادش غم و اندوهي داشت فقط و فقط براي خودش بود. بعضي وقتها ناراحتياش از اين بود كه ديگران او را جدا از عموم ميدانستند. يعني ميپنداشتند كه هيچ مشكلي براي او پيش نميآيد، اين در حالي بود كه كسي نميديد او هم دل دارد و گوشه گوشههاي دلش ويرانههايي از غم وجود دارد.
با خود ميگفت چرا ديگران بغض بدون گريه و فرياد و در عين حال سكوت مرا درك نميكنند؟؟! فرياد او واقعاً صدا نداشت چون نميخواست ديگران را هم ناراحت كند ولي با اين حال گاهي اوقات از دوستان مي رنجيد. با خود ميگفت: خدايا! چكار كنم؟ براي خود زندگي كنم يا براي ديگران؟! اگر براي خودم زندگي كنم پس ديگران را بايد به ناچار به خود نزديك كنم چون روحياتم با آنان سازگار نيست. اگر براي ديگران زندگي كنم پس جواب دلم را چه دهم؟! آخر ديگران من را با غمهايم نمي خواهند، آيا مي توانم آنگونه باشم كه آنها ميخواهند؟ آيا مي توانم شاد باشم و غمي نداشته باشم؟ خدايا! آيا ميشود يعني امكان دارد؟
او معتقد بود كه زندگياش جداي از روزمرهگيهاي عموم است و واقعاً هم اينگونه بود، كسي او را با غمهايش نميخواست چون هروقت او را ديده بودند شاد بود...
وقتي چند نفر با هم دوست ميشوند بايد در غم و شادي يكديگر شريك باشند، ولي او اين نظريه را نقض ميكرد! غمهايش را در دلش مي انباشت و شاديهايش را حراج ميكرد و ديگران هم از او جز اين انتظار نداشتند. خيلي سخته كه خلاف يا عكسِ درست عمل كني...
مسبب همه غمهاي انباشته او اطرافيانش بودند. آنها نخواستند كه لحظههاشون جز با شادي بگذره، نخواستند سفيدي لحظههاي خوشيشون با تاريكي غم دوستشون رنگ ببازه. همش خواستههاي ما!!! پس اون چي؟؟؟
بهش بگيم ميخوايمت ولي بدون دردسر شريك شدن در غمهات. اصلاً اينطور چيزي امكان داره؟
اما شد، ميشه و خواهد شد، هستند كساني كه فقط نظر خودشون مهمه! تويي كه دوست اونايي اگه كج راه بري، ميگن: خماري، اگه راست راه بري، ميگن: نعشهاي! ميخوان از تو، اون چيزي رو كه دوست دارند، بسازند، نميخوان تو رو همون طوري كه هستي قبول كنند.
هر بار اصرار دوستانش براي انجام كاري كه از او درخواست ميكردند، براي او يادآور زرد شدن و ريختن برگهاي تا ديروز سبز درخت زندگيش بود. يادش ميآمد كه چه چيزها و كساني رو داشته كه الان ندارشون، يادش ميآمد كه اگه فلان كار را انجام ميدادم الان وضعيتم فرق ميكرد و...
خزانِ بهار زندگي فقط در مشكلات رخ نميده، بعضي وقتها در اوج شادي و خوشحالي يك مسئله آنقدر غرق ميشويم كه به مسائل ديگر توجهي نميكنيم و وقتي به خودمون ميآيم كه ميبينيم خيلي دير شده و پشيماني و ناراحتي از اين بيتوجهيها زمستون خيلي سردي رو براي باغ زندگيمون به ارمغان ميآره كه حاصلي جز خشك شدن ساقههاي درخت اميد نداره.
من شخصيت اين نوشته رو به بهار خزان ديده تشبيه كردم. شايد فلك خواسته كه اون اينطوري بشه ولي اگه خودش ميخواست، ميتونست كه اوضاع رو عوض كنه. ميگن چيزي رو كه از اون به قضا و قدر تعبير ميشه و از بالا ميياد ميشه تغيير داد. قضا ثابت و تغييرناپذيره چون از طرف بالا اين دستور رسيده ولي قدر كه ميزان قضا را تعيين ميكنه قابل تغييره (اراده انسان در طول ارادهاي است كه خداوند به او اعطا كرده است ) اگه بهار خزان ديده، ميخواست، ميتونست ميزان سختيهايي كه تحمل ميكرد كاهش بده....
چرا مسائلي رو كه باعث رنجش خاطرش ميشدند با دوستانش در ميان نميگذاشت. شايد اگه شما بجاي اون بوديد، ميگفتيد: آخه دوستاش نميخواستند تو غمهاش شريك بشن و پاي درد و دلش بشينند! ولي نه! اين جوابها فقط توجيه، چطور ميشه وقتي كه دوستانش او را به صورتي كه خود ميخواستند دوست داشته باشند ولي او خواستهاي از آنها نداشته باشد!
اصلاً چرا با كسايي دوست شد كه حرفشو نميفهمند؟؟ و....
البته با اين يك مورد نميشه بهار سبز زندگي رنگ زرد پاييز به خودش بگيره. بعضي وقتها جلوتر از زمان خويش كردن به دغدغههايي ميانجامد كه به آفت بهار زندگي تبديل ميشوند و اين در حاليه كه زندگي طبيعت، روند سرعتي خودشو داره. اگه ميخواي ازش سبقت بگيري بايد نترسي و از پا درنيايي، چون ممكنه چيزايي رو كه بايد آروم آروم بفهمي يكدفعه و بدون وقفه متوجه بشي و اونوقت ديگه طاقت نياري....
هر گام به كوي عشق صدگونه خطر دارد
گو همره ما گردد رندي كه جگر دارد
اينجا خبري گر هست از بيخبري باشد
عاشق نتوانش گفت كز خويش خبر
دارد
بعدش بهار خزان ديده خودشو بسان يك ساختمان ميبينه كه آدرس اون در پشت شيشه بنگاههاي معاملاتي براي ديدن خريداران نصب شده... « دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمدند و رفتند ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود !کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است! یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است! یکی گفت: چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت: انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟؟؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم، ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس جز براي او براي کسی جا نداریم... »
و اينطور شد كه همدم بهار خزان ديده فقط شد او...
و او گاهي بهش ميگه هستند كسايي كه بتوني باشون راحت باشي و از دردات بهشون بگي، نزديكتن، كافيه باورشون كني، امتحانش ضرر نداره...
با تمام حرفايي كه زده شد باز هم ميگم فقط خودتي كه ميتوني از خزان شدن بهار روياهات جلوگيري كني و اگه صداي خشخش برگهاي خشك روياهاي خزون شده رو زير پاهات احساس كردي تنها خودت ميتوني به اين درخت نويد دوباره شكوفه دادن بدي...
نزارين بهارتون، خزون شدن را هم تجربه كنه چون برگشتن به روزهاي سبز بهاري، سخت و زمان بره.
دوستان نقش مهمي در زندگي ما ايفا ميكنند. با شادي آنها بايد شاد بود و در غمهاشون بايد غمگين (دوست آن باشد كه گيرد دست دوست***در پريشان حالي و درماندگي) اين يك اصل مهم در دوستيه، بزارين دوستانتون در همه لحظههايي كه به قلمرو دوستي مربوط ميشه در كنارتون باشند...
با سرعت طبيعت زندگيتو پيش ببر، جلوتر يا عقبتر نباش كه خودت ضرر ميكني. اگر مشكلي پيش آمد سعي در قبول و حل آن داشته باشيم نه اي كاشها و...
بهار دلهاتون هميشه سرسبز
ايميل شخصي آدرس رسول...
Rasoul_civil2007@yahoo.com
Rasoul_tars@yahoo.com
8/2/87
رسول