LoveBlack Forums-viewtopic-حرف دلمو مي خوام بگم
 
 
MySite.com :: نمايش موضوعات - داستان كوتاه «مقصد»

`

داستان كوتاه «مقصد»

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   MySite.com صفحه اول انجمن -> داستان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  

بعد از خواندن به "مقصد" رای دهید:
عالی
100%
 100%  [ 1 ]
متوسط
0%
 0%  [ 0 ]
ضعیف
0%
 0%  [ 0 ]
مجموع آراء : 1

نويسنده پيغام

Brighman
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
8 مرداد ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 10
محل سكونت: Night-City

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 8 مرداد ماه ، 1387 02:43:23    موضوع مطلب: داستان كوتاه «مقصد» پاسخ همراه با اعلان

«مقصد»
________________________________________

در رستوران قطار، تنها نشسته بود،آنچنان زیبا و خیره کننده بود که بی درنگ جلو رفتم و گفتم: "ببخشید خانم، هم صحبت نمی خواین؟" و او با لبخندی گفت:" خواهش میکنم..." و اشاره کرد به صندلی ِ روبرویش. دستش را جلو آورد و گفت: " مِری کُلدکیپِر، کارمند ِ صلیب سرخ." دست دادم و گفتم: " برایان بلک اسمیت، زبانشناس...شما انگلیسی هستین؟" کمی اخم کرد و با قیافه ای جدی گفت: "بله، یه اشرافزاده ي واقعی!" گفتم:"واقعَن واژه ي اشرافزاده، برازنده ي زیبایی و متانت ِ چشمان ِشماست." به چشم هایم خیره شد و چشمانش را چپ کرد و هر دو با صدای بلند خندیدیم.

صدایی از بلند گوهای قطار توجه همه را به خود جلب کرد:
”مسافرین ِ محترم قطار به مقصد ِ هالیوود، طبق گزارش مأمورین امنیتی ِ قطار، احتمال حمله ي تروریستهای مسلح به قطار می رود. لذا خواهشمندیم به دلیل طولانی بودن سفر، با مأمورین قطار همکاری نموده و به آموزشهای عمومی آنان توجه کنید."

با آن صدا به خودمان آمدیم که مسافر قطار هستیم و چند دقیقه ای بیشتر نیست با هم آشنا شده ایم. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و فهمیدم که در ذهنش فکری درحال گذر است. مثلِ همان فکری که از برق ِ چشمان ِ من پیدا بود. قهوه اش را تمام کرد و گفت: "خُب برایان، من باید برَم. از اینکه منو از تنهایی در آوُردی، ممنونم." گفتم: " منم همین طور... می دونی، دوستی داشتم که همیشه می گفت من از آدمایی که می گن منم همینطور، خیلی بدم میاد. منم همیشه می گفتم منم همین طور!" خندید و گفت: "منم همین طور، دوباره می بینمت!" گفتم: " چطوری مِری؟" خیره شد به چشمانم و گفت: " اونقدر از هم می دونیم که بتونیم بازم از تنهایی بیایم بیرون!" و رفت. موقع ِ خارج شدن از در، برگشت و با نگاهی معصومانه وبا کمی اخم ، لبهایش را جمع کرد. منظورش این بود که ناراحت نباشم. اما طوری رفت که انگار می خواست چیزی را از من پنهان کند. تصویر ِ آخرِ مِری...

برگشتم به صندلیِ خودم و فقط به مِری فکر می کردم. تقریبا" یک ساعت با تماشای مناظر بیرون سرم را گرم کردم. با اینکه هالیوود نرفته بودم، ولی مناظربرایم خیلی آشنا بود. بله، بازی کامپیوتری ِ برادرزاده ام. دقیقا" همان مناظر! با خودم گفتم حتما" همین مناظر الگوی ِ طراح بازی بوده. چه جالب! اما این چیزها نمی توانست مانع از فکر کردن به مری شود. هر لحظه که می گذشت، آتش ِ درونم شعله ورتر می شد. دیگر نمی توانستم سر ِ جایم بنشینم.

دوباره به رستوران رفتم. ولی مری آنجا نبود. به طرفِ همان دری رفتم که مری از آن خارج شده بود اما صندوقدار صدا زد: " قربان کمکی از من ساخته ست؟" به سمت در اشاره کردم و گفتم: "می خواستم..." صندوقدار حرفم را قطع کرد و گفت: " اما اون در به موتورخونه باز میشه!" چند لحظه خشکم زد. با لکنت گفتم: " اما مری..." از پشت صندوق بلند شد و با کلیدی در را باز کرد و گفت: "ببینید! اینجا کسی نیست. کسی حق ورود به اینجا رو نداره. حالا این مری کیه؟" گفتم: "مری کلدکیپر، از مسافرای همین قطاره." پشت کامپیوتر نشست و اسم مری را چک کرد. گفت: "اما همچین کسی سوار این قطار نشده. لطفا" برگردین سر جاتون. انگار می خواین قطارُ بریزین بهم؟"

همه مسافرهای قطار را چهره به چهره نگاه کردم اما اثری از مری نبود. به یکی از مأمورین ِ قطار گفتم: " آقا! من باید پیاده بشم." گفت: "امکان نداره!" گفتم: "اما مری پیاده شده!" گفت: " سرعت ِ قطار بالای 250 کیلومتره! امکان نداره، این قطار تا هالیوود توقف نداره! راه ِ برگشتی نیست. نکنه از تروریستها می ترسین؟ همه آرزوی رفتن به هالیوودُ دارن. اونم با قطار ِ پیشرفته ای مث این که مجرب ترین کادر امنیتیُ داره، نگران نباشین! ما شما رو سالم به رؤیایی ترین شهر ِ دنیا می بریم. "

آن قطار بدون مری برایم جهنم بود. صدای متناوب ِ قطار، گوشهایم را کر می کرد. یعنی مِری کجا رفته بود؟ نمیدانستم وقتی با مری بودم خواب می دیدم و این قطار ِ جهنمی واقعیت داشت، یا اینکه مری واقعی بود واین قطار ِ بدون ِ مری، یک کابوس! شاید هم تمامی ِ این سفر، با مری و بدون ِ مری، یک رؤیاست؟ تا هالیوود، حتما" یا دیوانه می شدم یا خودکشی می کردم. نفس کشیدن برایم مشکل شده بود. انگار اکسیژن ِ داخل قطار تمام شده بود. با خودم گفتم شاید مری هم با تروریست ها همدست بوده؟ اما دلم می گفت مری هر کسی بود، تروریست نبود. یک جای کار می لنگید...

هیچ کدام از پنجره های قطار، قابلیت باز شدن نداشتند. مشت ِ آرامی به پنجره ي کنارم کوبیدم. صدای ِ ضربه، توجهم را جلب کرد. دومی را محکم تر کوبیدم. انگار شیشه ي پنجره خیلی قطور بود. درست مثل اینکه به شیشه ي مانیتور ِ کامپیوترِ رو میزیم ضربه می زنم. در همین حین، یکی از مأمورین قطار ایستاد و گفت: "مشکلی پیش اومده قربان؟" گفتم: "نه، فقط به کمی هوای تازه نیاز دارم." گفت: "سیستم تهویه ي این قطار از پیشرفته ترین تکنولوژی استفاده می کنه، طوری که اگر آتیش سوزی بشه، هیچ کس متوجه نمی شه، برای همین از سنسورهای گرمایی برای اعلام آتیش استفاده می شه. من فکر می کنم شما حالتون خوب نیست. رنگتون پریده و مضطرب به نظر میاین. می تونم شما رو پیش پزشک ِ قطار ببرم." سری تکان دادم و مرا به اتاق پزشک راهنمایی کرد.

پزشک مردی مُسن با موهایی آشفته بود. گفت: "ببین جوون، به من می گن دراگ استور! دوای دردت پیش ِ خودمه، بگو بینم چته؟" کمی جا خوردم. با خودم گفتم: "این چه طرز صحبت کردن ِ یک پزشکِ؟ مثل گانگسترهای مافیا حرف می زنه!" با صدای بلندتر گفت: "با تواَم!" به خود آمدم و گفتم: " مری..." دستش را به معنی ِ «کات» تکان داد، یک قرص با لیوانی آب برایم آورد. قرص را که خوردم، گفت: "ببین پسر جون! توی این قطار مری زیاده، این مری نشد، یه مری ِ دیگه." گفتم: " ولی..." حرفم را قطع کرد و گفت: "ولی رو ول کن بچه جون! این حرفا مال تو قصه هاست. حالا پاشو بریم یه قدمی بزنیم."

به انتهای قطار که اتاق ِ اسموکینگ بود، رفتیم. سیگارش را روشن کرد و به من هم تعارف کرد. یکی برداشتم و گفتم: "قبلا" امتحان کردم، مَزَش خیلی تلخه!" گفت: "بعضی وقتا، زندگی اونقدر تلخ می شه که شیرین تر از سیگار پیدا نمی کنی!" و برایم فندک زد. دراگ استور راست می گفت، این دفعه اصلا" تلخ نبود. به دودی که از سیگارم بالا می رفت نگاه کردم وتا سقف دنبالش کردم. فن ِ تهویه ي بالای ِ سرِمان مثل گرداب دودها را به درون خود می کشید. با آشفته شدن دودها، افکارِ من هم آشفته شدند. بله، تنها راه ِ خروج همین فن ِ تهویه بود. سیگارمان تمام شد و پزشک گفت: "بریم؟" گفتم: " اگه می شه یکی دیگه از سیگاراتون بِم بدین." خندید و گفت: "بفرما! اما من دیگه باید برم." گفتم: "بابتِ همه چی ممنون." مُشت ِ آرامی به سینه ام کوبید ورفت. اتاق اسموکینگ تقریبا" خلوت شده بود. سیگار ِ دومم هنوز تمام نشده بود که دیگر کسی آنجا نبود. سراسیمه خاموشش کردم و رفتم رویِ میز و به سختی پیچهای فن را باز کردم. آنرا بیرون کشیدم و با زحمت از سوراخ ِ سقف بیرون آمدم. باور کردنی نبود، منظره ي بیرون با آنچه که از داخل قطار دیده می شد، کاملا" فرق داشت! مات و مبهوت، به سختی خودم را روی ِ قطار نگه داشتم و نگاهی به اطراف انداختم. باور کردنی نبود، قطار در همان شهر مبدأ بود! گیج و گنگ شدم، دیگر نمی فهمیدم و قادر به فکر کردن نبودم. بعد از ناپدید شدن ِ مری، دیگر به چشمانم هم اطمینان نداشتم. اما قطار با سرعت زیادی در حال حرکت بود، چگونه امکان داشت پس از اینهمه مدت، هنوز همانجا باشیم؟

صدای هلی کوپتری، بالای سرم توجهم را جلب کرد. هلی کوپترِ پلیس بود. نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا را شکر که تروریست ها نیستند. برایشان دستی تکان دادم. دو تا از پلیس ها از نردبان پایین آمدند. یکی که جوان تر بود، پرسید: "حالتون خوبه؟" گفتم: "نه! فکر کنم دیوونه شدم، یا شایدم دارم خواب می بینم، یا شایدم مُردم!" پلیسی که مسن تر بود، نگاهی به دیگری انداخت و سری تکان داد. پلیس جوان گفت: " لطفا" دراز بکشین و چند تا نفس عمیق بکشین" روی سقف قطار دراز کشیدم ودستانم را باز کردم. هلی کوپتر درست روبروی من بود. می توانستم از دید ِ آدمهای داخل هلی کوپتر، خودم را در آن حالت ببینم. نمی دانستم چرا، اما آرامش عجیبی پیدا کردم. پلیس ِ دیگر گفت: " متأسفانه، تمامی ِ خدمه ي قطار یه گروه مافیایی هستن که مسافرای قطار رو به گروگان گرفتن. همه ي پنجره های قطار مانیتور هستن و با یه نرم افزار پیشرفته ي سه بعدی، تصاویریُ نشون میدن که انگار قطار به سمت هالیوود در حرکته، در حالی که این قطار داره دور ِ این شهر می چرخه و جایی نرفته. این روش، کنترل ِ گروگانها رو خیلی آسونتر می کنه. اونا درخواست ِ صد میلیارد دلار کردن. اما ما نمی فهمیم شما چرا اومدین اینجا؟" خواستم دوباره بگویم مری، اما بیاد حرف آخر ِ مری افتادم: "اونقدر از هم می دونیم که بتونیم بازم از تنهایی بیایم بیرون." من از مری چه می دانستم؟ "کارمند ِ صلیب سرخ". دوباره از دید ِ هلی کوپتر پلیس، نگاهی به خودم انداختم. حالت بدنم طوری بود که انگار روی سقف قطار علامت صلیب کشیده اند. مری را با تمام ِ وجود، احساس می کردم. گویی درون ِ رگهایم در جریان بود. با خوشحالی گفتم: "اون یه فرشته بود..." پلیس جوانتر خندید، اما آن یکی گفت: "در هر صورت شما بایست برگردین داخل ِ قطار، چون امکان داره جون ِ بقیه ي مسافرین به خطر بیفته. کمکی که شما میتونین بکنین، اینه که به مسافرا قضیه رو یواشکی بگین، تا با ما همکاری کنن." گفتم: "امکان نداره کسی حرف منو باور کنه." نشان ِ پلیسیش را به من داد و گفت: "بگو پلیسم."

برگشتم داخل قطار و همه چیز را به حالت اول بازگرداندم. قطار دُور خودش می گشت. مسافرین به مقصدِ هالیوود می رفتند، تروریستها به مقصد ِ صد میلیارد دلار و پلیس، به مقصدِ انجام وظیفه. اما من؟ بله من به مقصد رسیده بودم!

_________________
از روزها بیزارم
فقط یک خورشید و دیگر هیچ
اما این شب است که میلیاردها خورشید را در خود جای داده
و باز هم خاموش است!
Nightman

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MySite.com صفحه اول انجمن -> داستان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
Forums ©


Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir