|
Brighman
کاربر جدید

 وضعيت: آفلاين 8 مرداد ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 10 محل سكونت: Night-City
|
ارسال شده در: سه شنبه، 8 مرداد ماه ، 1387 19:02:20 موضوع مطلب: |
|
|
5سال در عشقش سوخته بودم، 1001 مشکل و زخم زبان را به خاطرش تحمل می کردم. ماهی یکبار برای دیدنش 12 تا 15 ساعت با قطار یا اتوبوس تنها می رفتم و باز با دلی خونین و چشمی اشکبار 12 تا 15 ساعت، چشم به چراغهای جاده باز می گشتم. آنقدر در دوست داشتنش سوخته بودم و آب شده بودم که همه فکر می کردند معتاد شده ام. خلاصه بعد از 5 سال، موقع جدائی گفت: میدونی چیه اون اول که تو رو دیدم این خطها توی صورتت نبود. (اومدم بگم این خطها بخاطر تو افتاده اما زبانم نچرخید) مدتی بعد که به او زنگ زدم، گفت: نمی دونی آزادی چه لذتی داره، حالا آزادم... وقتی به حلقه ای که هنوز دستم بود نگاه می کردم احساس می کردم پاهایش هنوز به آن زنجیر شده اند و نمی تواند پرواز کند. به مغازه دوست طلا فروشم رفتم وحلقه را با چراغ طلاسازي سوزاندم. از اینکه آزاد شده بود خوشحال بودم. به او زنگ زدم و به دروغ گفتم : حلقه رو فروختم تا آزاد باشی...
3 سال است گه دیگر نه صدایش را شنیده ام و نه رویش را دیده ام... و نه دیگر حلقه ي دیگری...
قرار بود اسم دخترمان را امیتیس بگذاریم (نام خواهر داریوش پادشاه ایران، به معنی گل سرخ و غنچه گل سرخ هميشه سمبل او بود).
گاهی اوقات با امیتیسم خلوت می کنم... درست مث امروز!
گفتم امروز؟ واي اميتيس جون! زيادي بيدار مونديم... داره صبح مي شه ديگه موقع خوابه... _________________ از روزها بیزارم
فقط یک خورشید و دیگر هیچ
اما این شب است که میلیاردها خورشید را در خود جای داده
و باز هم خاموش است!
Nightman |
|