LoveBlack Forums-viewtopic-دو تيم
 
 
MySite.com :: نمايش موضوعات - دو تيم

`

دو تيم

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   MySite.com صفحه اول انجمن -> شکوه زندگي

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

rasoul
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
28 فروردين ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 23

ارسالارسال شده در: جمعه، 20 ارديبهشت ماه ، 1387 18:54:56    موضوع مطلب: دو تيم پاسخ همراه با اعلان

به نام خدا

اودر برهه‌اي از زمان متولد شد كه شايد كمتر كسي حوصله داشت به زيبايي او توجهي داشته باشد! در اوج تاريكي شهرها (تاريكي كه به واسطه حملات و بمبارانهاي هوايي عراق به شهرها بوجود آمده بود)...
پدر و مادري جوان داشت و از وضع مالي نسبتاً خوبي برخوردار بودند. پدرش كارمند يكي از نهادهاي دولتي و مادرش خانه دار بوند. روز به روز بزرگتر مي‌شد. كم‌كم خنديدن را فرا گرفت، دندانهايش از لباس گوشتين خود بيرون آمدند، سينه خيز مي‌رفت، راه رفتن را آموخت تا اينكه به غذا خوردن رسيد و تغذيه از بدن مادر را قطع شد. تاريكي نيز روز به روز رو به روشني مي‌رفت (جنگ تمام و آتش بس اعلام شد )...
هر روز جذابتر مي‌شد. البته قبلاً هم خيلي جذاب بود ولي دلهره و اضطراب تاريكي نمي‌گذاشت همه چيز را ببيند. تازه مي‌خواست دوره‌اي جديد از زندگي را آغاز كند كه در يك صانحه دو عزيزش را از دست داد. او در اين صانحه همراه (پدر و مادرش) نبود!
آنها معمولاً وقتي مي‌خواستند بيرون بروند او را نزد خاله‌اش مي‌گذاشتند. چون به خاله‌اش وابستگي زيادي داشت و در كنار او بي‌تابي نمي‌كرد، چون آنها در يك خانه همه با هم زندگي مي‌كردند.
آري، اين چنين بود كه مسير زندگي او ناخواسته تغيير كرد. خانواده خاله‌اش از دو جهت براي او بهترين مكان و مأوا بعد از پدر و مادرش بودند. اول اينكه خاله‌اش حكم مادر را براي او داشت و جاي خالي او را برايش پر مي‌كرد و دوم اينكه شوهر خاله‌اش، عمويش نيز بود.
عمو و خاله سرپرستي او را به عهده گرفتند، حتي شناسنامه اش را به اسم خودشان تغيير دادند كه بعدها احساس غريبگي و اضافي بودن و.... نكند.
عمو و خاله دو بچه داشتند، يك پسر و يك دختر. در ظاهر او با پسرخاله و دخترخاله هيچ فرقي نداشت و كسي كه از ماجرا خبر داشت، مي‌دانست كه پدر و مادر او كسان ديگري بوده‌اند.
عمو بعد از مرگ برادر و زن برادرش كه شكست روحي سختي بود، مي‌خواست پسر آنها را تا جايي كه امكان دارد به اوج برساند. وي قصد داشت كه هيچ وقت اين ماجرا را براي برادرزاده‌اش فاش نكند ولي از ديگران مطمئن نبود.
خلاصه پسربچه بي‌خبر از همه چيز روز به روز بزرگتر شد تا زمانيكه مي‌خواست به مدرسه برود. آن موقع بود كه عموي به ظاهر پدر و خاله به ظاهر مادر، همه چيز را به او گفتند..! آنها بهترين موقع را براي دادن اين خبر انتخاب كرده بودند. چرا كه افكار يك پسر بچه 7-6 ساله خيلي محدود است و در لحظه، شاد يا غمگين مي‌شود.
پسربچه فهميد كساني را كه تا چند لحظه پيش پدر و مادر و برادر و خواهر صدا مي زد، همگي اشتباه بودند...!!!
وارد دبستان شد، درس خواند و اكثر سالهاي تحصيلش شاگرد ممتاز بود. او با اين مسئله بزرگ شد. هميشه به گذشته‌اي كه چيزي از آن در ذهن نداشت سري مي‌زد ولي خسته و بي‌هيچ سودي باز‌ مي‌گشت.
ديگر بزرگ شد و يك نوجوان فعال و باهوش جاي تمام شيطنت هاي گاهگاهي او را گرفت. با اين مسئله هم بخوبي كنار آمده بود كه عمو و خاله‌اش حكم پدر و مادرش را برايش دارند ولي گوشه اي از دل كوچك و سوخته‌اش را هيچ كس نمي‌ديد و نمي‌دانست چه خبر است. بعضي وقتها شناسنامه‌اش را با دقت نگاه مي‌كرد، سپس به شناسنامه عمو و خاله‌اش هم نگاهي مي انداخت. مي‌ديد كه همه چيز درست است. از نظر سند و شناسنامه او نيزپسر، عمو و خاله‌اش بود.
مي‌خواست يك تصميم بزرگ بگيرد، براي اين تصميم بزرگ روزها فكر كرد و با خود كلنجار رفت كه آيا عمو و خاله‌اش مي توانند به جاي پدر و مادرش باشند؟ دريافت البته كه هيچ كس پدر و مادر خود انسان نمي‌شود ولي اين دو، بسان دو فرشته به او بال و پر دادند و پرواز كردن به اوج را به او آموختند. اينجا بود كه آنها را پدر و مادر به معناي واقعي كلمه صدا زد و فهميد كه با سرنوشت نمي‌شود جنگيد...

گوشه دل كوچك و سوخته‌اش هر بار با شنيدن كلمه « يتيم » ويرانه‌تر مي‌شد...

هيچ يك از دوستانش از ماجراي زندگي او خبر نداشتند. يك روز با دوستانش مشغول صحبت و تعريف از هر دري بودند كه يكي از دوستانش خطاب به جمع آنها گفت: بچه‌ها مي‌دانيد « دو تيم » يعني چه؟ همگي گفتند: نه!!!
دوستش، « دو تيم » را اينگونه تعريف كرد: كسي كه پدر يا مادر يكي از اين دو را ندارد يتيم است ولي كسي كه هر دوي آنها را ندارد « دو تيم » است و پسربچه ديروز و جوان دلسوخته امروز با شنيدن اين حرف بكلي دگرگون شد و به هم ريخت. هر بار مي‌خواست براي مدتي به گذشته خويش فكر نكند و فارغ از آن باشد، يك حرف، يك جمله، يك صحنه،... او را به هم مي‌ريخت و به عقب باز مي‌گرداند. بارها با خود مي‌گفت كاش آن روز من هم با آنها در آن صانحه بودم و مي رفتم...
اين بهم ريختن‌هاي او ادامه داشت تا اينكه يكي از دوستانش به او گفت: زندگي در جريان است چه تو، هيچ تيم باشي، چه يتيم باشي، چه دو تيم...
او گفت: زندگي و طبيعت براي اتفاقاتش از من و تو اجازه نمي‌گيرد و همين دو جمله باعث شد كه او با اين مسئله كنار آيد...
هنر آن است كه با سختي‌ها چگونه كنار آئيم...

اين نوشته، خيال و داستان و رمان و رويا نبود، جرياني است كه واقعيت دارد. كودك « دو تيم » بعد از اينكه فهميد بايد اينگونه مي‌شد، چون خواست كس ديگري اينگونه بود (خدا)، ديگر در مواجه شدن با مشكلات و سختي‌ها چرا؟ چرا؟ را ورد زبان خويش نمي‌ساخت بلكه با جاري كردن كلمه چگونه، كه يك دنيا معني دارد، به دنبال راه حلي براي آن مشكل بر مي آمد كه چه بسا اين راه حل، قبول واقعيتي تلخ باشد.
«هنر آن است كه درهر مشكل يك فرصت را ببينيم نه اينكه در هر فرصت يك مشكل »


رسول
27/1/87

ايميل شخصي آدرس رسول...
rasoul_civil2007@yahoo.com
rasoul_tars@yahoo.com

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تشکر کاربران
تشکر rasoul از اين تاپيک 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   MySite.com صفحه اول انجمن -> شکوه زندگي

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
Forums ©


Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir