به سادگی یک خداحافظی عاشق شدم،
می دونستم که توی این دنیا نباید برسم تا عطش رسیدن همیشه عاشقم نگه داره،
اما نمی دونستم لحظه های خداحفظی سلامی هست به عاشق شدن و معنی پیدا کردن عشق،
شاید از ناتوانی باشه اما واقعاً برای رسیدن تلاش زیادی کردم،
اما معشوقه از من شجاع تر بود.
من توان گفتن خداحافظی رو نداشتم، و به همین خاطر روز و شب از این واژه می ترسیدم اما با همین هراس زهر شکستن غرور رو هر روز تحمل می کردم و این زجر و عذاب برای من یک شیرینی خاصی پیدا کرده بود.
اما حالا که تنهاتر شدم و خداحافظی رو شنیدم يک لبخند به عاشق شدن و یک سلام به دنیای عاشق ها کردم.
ترس داشتم که نکنه یه وقت برسم و عاشق نباشم،
آخه یاد داده بودن که عاشق تنهاست و عاشق شدن دو طرفه هست ولی با هم بودن نیست
دیگه نمی ترسم چون عاشق شدم و تنها باقی موندم
من تنهای این دنیا بودن، ماندم و می رم
رامين