rasoul کاربر جدید وضعيت: آفلاين 28 فروردين ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 23
ارسال شده در: پنجشنبه، 12 ارديبهشت ماه ، 1387 23:34:57 موضوع مطلب: آخرین بندر
آخرين بندر
مانند شمع آب ميشد، زيبا حرف ميزد، انرژي مضاعفي در وجودش نهفته بود. با ديگران سريع دوست ميشد. در هر جمعي كه بود براحتي كنترل آنرا در دست مي گرفت و براي اثبات حرفهايش از هر دري وارد ميشد و شنونده حرفهايش را گاه تا ساعتها به بحث و جدل ميكشاند.
ولي دوستانش او را بيشتر به چشم يك فرد غيرعادي نگاه مي كردند و بعضاً پشت سر يا پيش رويش به او برچسب ديوانه و پرحرف بودن را مي زدند.
با اين حال حرفهاي آنان در او اثر منفي نداشت و افكار او را مخدوش مي كرد. بعضي اوقات خطاب به ايشان مي گفت: مي رسد روزي كه شايد سكوت را پيشه كنم!
حرف ميزد، مينوشت، بحث ميكرد و... در كل يك فرد آماده و حاضر جواب بود، قوه بداههگويي عجيبي داشت. هركجا دل داده اي بود با او در ميان ميگذاشت. حاصل سوختن او چند نفري انگشتشمار بودند كه جذبش شده بودند اما هميشه از حصار و محدوديت ناله ميكرد: ( كه چرا بايد فقط با يك ردهي سني مثل همسن و سالان خودم حرف بزنم!!! ) آخر او معتقد بود حرفهايش چون از دلش برميآيد، براي عامه قابل فهمند و يك ردهي سني خاص و دارا و ندار را در برنميگيرد.
همه دلخوشياش اين بود كه كسي هست بشنوند فرياد بيصدايش را، درك كند افكار بي شمارش را، ولي افسوس همان اندك نفرات هم آخرين نفسهاي خويش را ميدان نوشتهها و گفتههاي او كشيدند و رفتند.
دوست داشت تا جوان است و خوب اين مسائل را درك ميكند و توان ابهام زدايي آنها را دارد، بتواند آنها را به روز كند ولي افسوس ديگر بندري براي پهلو گرفتن او وجود نداشت! در چنين برههاي از زندگي كه ديگر دوستي برايش باقي نمانده بود خود را بسان كشتياي مي دانست كه در ميان امواج سهمگين انسانهايي با افكار مبهم و پوچ رو به جلو حركت ميكند. دوست داشت روزي به عرصه زندگي اين انسانهاي به ظاهر موفق بازگردد و ببيند آن همه ادعاهايشان را...
همچنان بكار خود ادامه مي داد، ميگفت، مي نوشت، به اميد فرداها. تا شايد روزگاري كسي از آنها بهره برد. نوشتن را خيلي دوست داشت و هميشه ميگفت اي كاش از گذشتگان كتيبه هاي قابل فهمي به ارث ميماند كه ديگر نيازي به مشقت تفسير نبود.
نوشتههاي خويش را بسان چشمهاي تشبيه ميكرد كه بعضيها جرعهاي از آن نوشيدند و رفتند ولي سيراب نشدند و خيليها هم اصلاً به زلالي آن توجه نكردند. در صحبتهايش به دنبال پند و اندرز نبود، همين كه ميديد اطرافيان را به تفكر در مورد پيرامون خود وا ميدارد خوشحال ميشد.
خيلي تلاش كرد تا اسكلهاي، بندري،... فراهم آورد تا بتواند به كشتيهاي سرگردان درياي زندگي، راه نشان دهد، ولي افسوس، افسوس كه طوفان جهالت آن كشتيها، همه چيز را در هم كوبيد و نابود كرد.
با اين حال مطمئن است روزي حرفهايش را به كرسي دل اطرافيان مينشاند و در بندر قلبشان پهلو ميگيرد، چون ايمان دارد حرفهايش درست هستند.
پس سعي كنيم اگر كسي چنين در اطراف ماست، جذب او شويم نه از او فرار كنيم.